یلدای اوین سحری دارد/هرحکم بلند آخری دارد

   

یلدای سال پیش، در زندان اوین بودم.مریم، شبنم و لادن برای جشن شب یلدا کلی برنامه ریزی کرده بودند، خانم مهوش شهریاری هم دیوان حافظ به دست برای تک تک ما که دایره وار دور سفره یلدا نشسته بودیم، فال گرفت.مهوش خانم با چه حس اثربخش و عارفانه ای برای ما حافظ می خواند و وقتی شعر:یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور...آمد، چفدر همه به هیجان آمدند و مهوش خانم چه به بهی می گفت.یادش به خیر...

امسال من در اوین نبودم، اما همچنان خیلی از دوستانم آنجا بودند.باز هم شب یلدا را با روحیه ی خوب همیشگی شان جشن گرفتند.امسال یک گروه موسیقی هم داشتند، گروهی به نام اوستاک(تلخیص شده از واژه های اوین+رستاک).اوین که معلوم است چرا؟اما چرا رستاک؟اغلب زندانیان سیاسی زن آوازهای گروه موسیقی رستاک را دوست داشتند.یکی از سی دی های این گروه به داخل بند آمده بود .بارها و بارها این سی دی را با هم به تماشا نشستیم و از آن لذت بردیم.

نوروز امسال بود که برای برنامه های روزعید، گروهی از دخترها تصمیم به تشکیل یک گروه آواز گرفتند و به خاطر تعلق خاطرشان به گروه رستاک، ستاک را به ابتدای واژه اوین چسباندند و شد اوستاک (evestak) آوازهای گروه اوستاک زنان اوین که در حیاط برنامه اجرا کردند بسیار زیبا و دلنشین بود، بویژه که با وسایل موجود در بند به طور سمبلیک آلات موسیقی هم درست کرده و در دست گرفته بودند:از قابلمه و سینی گرفته تا رخت آویز و تی و جارو و...)

اجرای برنامه اوستاک برای زنان زندانی نشاط زیادی آفرید و قرار شد در مناسبت های دیگر هم برنامه اجرا کند.

شنیدم گروه موسیقی زندانیان سیاسی زن به مناسبت شب یلدا برنامه داشته و یکی از ترانه هایی را که اجرا کرده بر وزن ترانه ی هوار، هوار گروه رستاک بوده...ترانه ای که بارها شنیده بودیم و از آن لذت برده بودیم.

شعر را دختر خوش ذوق و با استعداد بند، شبنم مدد زاده که در ضمن جوانترین و قدیمی ترین زندانی سیاسی زن هم هست، سروده و در آماده سازی دوستانش برای اجرا تلاش زیادی کرده

هر روز اوین عالمی دارد / در دلای ما غصه می کارد

اما دل چاره ای دارد/با غصه و غم تک نمی ماند

آی هوار هوار از دل غمگین

بنشین بر دل ما تا نشی غمگین

ما مست غمیم از خم(khom) زندان /با غصه پریم چون دل رندان

آی هوار هوار از دل غمگین

بنشین بر دل ما تا نشی غمگین

هم بندی نشین با غمت تنها/از پرده در آ با می و غوغا

این حسرت و غم چاره ای دارد/ تو خنده بزن شب نمی ماند

یلدای اوین سحری دارد/هرحکم بلند آخری دارد

بنشین بر دل ما تا نشی غمگین/امشب دل ما صفایی دارد

آی هوار هواربیا به بند ما

تو خنده ببین بر لبای ما

هم بندی نشین با غمت تنها/از پرده در آ با می و غوغا

این حسرت و غم چاره ای دارد/تو خنده بزن شب نمی ماند

آی هوار هواربیا به بند ما

تو خنده ببین بر لبای ما

با تن(ton) و کیلو می دهی(حکمم چند-سه بار تکرار)

غم رفتن تو را از( پای افکند-سه بار تکرار)

چرا می دهی، می دهی /می دهی، می دهی حکم

چرا می زنی، می زنی/می زنی یار

تو با حکم زیاد باز/همه ی بند زنان را

همه پیر و جوان را جانم/همه پیر و جوان را

با تن(ton) و کیلو می دهی(حکمم چند-سه بار تکرار)

غم رفتن تو را از( پای افکند-سه بار تکرار)

*دوستان عزیزم از اوین یکی از نمونه های سفره آرایی شب یلدای شان را برایم فرستاده اند که عکسش را می بینید

(لبو و شلغم)

نوشته شده در 9 دی 1393 | بدون نظر



لعنت به راههای دور تبعید!لعنت به جاده های زندان

   

زیبا، چقدر عاشقانه ازپیمان ات(امیررضا)حرف می زدی، چقدر عاشقانه این همه راه را از تهران تا مسجد سلیمان به ملاقات همسر زندانی در تبعیدت می رفتی.چقدر صدایت غم انگیز بود وقتی می گفتی که به پیمانت مرخصی نمی دهند و چند سال است او را در خانه ندیده ای، می گفتی یعنی می شود..می شود که این نوروز به او مرخصی بدهند تا با هم در خانه باشید؟خداحافظ زیبا، خداحافظ زیبا....

زیبای پیمان، زیبای ما، لعنت به زندان!لعنت به تبعید! لعنت به راههای دور تبعید!لعنت به فاصله ی زندان و خانه!لعنت به هرچه زندان و احکام ناعادلانه!لعنت به جاده های زندان!لعنت به ظلم...

زیبا می گفت :پیمان بهم می‌گه «میترسم اتفاقی تو راه براتون بیوفته و یه عمر بدبخت بشم و دستم به جایی بند نیست آخه آخرین بار سری قبل از عید تصادف کردیم ولی به خیر گذشت»...اما من هر هفته می‌رم، دل‌ام طاقت نمیاره..."

زیبا در مصاحبه ای گفته بود : من آنقدردر این مدت تحت فشار روحی بوده ام که مرتب دارو مصرف می کنم . انقدر فشار روحی به من وارد شده که مدام از داروهای آرام بخش استفاده می کنم . لکنت زبان پیدا کرده ام و همیشه استرس دارم و گاهی دچار فراموشی می شوم. واقعا دوست داشتم می توانستم از دادستان درخواست کنم که بگذارند لحظه تحویل سال پیش همسرم باشم . اما اگر بخواهم به او(پیمان) جمله ای بگویم این است که دوستش دارم و اگر همه پانزده سال دوره زندانش هم در زندان بماند باز هم من منتظرش خواهم ماند و می خواهم دوباره با او زندگی کنم و روزهای کوتاه خوب زندگی مشترک مان را دوباره تکرار کنم و همان آرامش به زندگی ما برگردد.

زیبا پر از عشق و شور زندگی بود، رویای روزهای آزادی همسرش را در سر داشت که دوباره زندگی مشترک را با او تجربه کند.

ﻫﻤﺴﺮ و ﻣﺎﺩﺭ ﺯﻧﺪانی ﺳﻴﺎسی "ﭘﻴﻤﺎﻥ ﻋﺎﺭفی" ﺩﺭ ﺭاﻩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ اﺯ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﺗﺼﺎﺩﻑ اﺗﻮﻣﺒﻴﻞ جان باختند...او را تبعید کردند و خانواده اش جان خود را در مسیر پرمشقت ملاقات با عزیز شان از دست دادند.الان پیمان چه می کشد، جه ؟خدایا...خدایا..بارها خانواده های زندانیان در تبعید گفته بودند:تبعید زندانی مجازات خانواده ی زندانی است...گفته بودند اما هیچ کس نشنید یا نخواست بشنود.

هرگز در این پنج سال به پیمان مرخصی ندادید که ساعتی در کنار همسرش و مادرش در خانه باشد...لااقل برای اینکه بتواند برای آخرین بار با زیبا و مادرش وداع کند، آزادش کنید....

نوشته شده در 28 آذر 1392 | بدون نظر



آن هشتاد زندانی سیاسی آزاد شدند یا نشدند

   

محسنی اژه ای، دادستان کل کشور در مصاحبه ای گفته است که ۸۰ نفر از زندانیان سیاسی( البته به گفته ی او امنیتی و فتنه ۸۸) مورد عفو قرار گرفته‌اند.با فاصله ای کوتاه، بسیاری از رسانه های پوزیسیون و اپوزیسیون به پوشش گسترده این خبر دست زدند.برخی از رسانه های حرفه ای تر از جمله تلویزیون‌های ماهواره ای خبری خارج از کشور حتی بر اساس این خبر تحلیل‌های متعددی را مبنی بر گشایش فضا و آزادی گسترده زندانیان سیاسی پس از روی کار آمدن رییس جمهوری جدید، حسن روحانی مطرح کردند.خیلی‌های در شبکه های اجتماعی ابراز شادمانی گسترده ای کردند و نوشتند آب زنید راه را، که امشب تعداد زیادی از زندانیان آزاد می شوند.کسانی نوشتند همه زندانیان سیاسی رجایی شهر آزاد خواهند شد.کسانی نوشتند همه زندانیان اوین و ...

خلاصه اینکه: صفحه های فیس بوک و برخی از وب سایت ها آکنده از انواع گمانه زنی ها و شایعه ها شد.

یک- چند روز پیش از آن نیز آزادی دوازده نفر از زندانیان سیاسی موجب ایجاد چنین جوی شد و حجم شادی برای آزادی دوازده زندانی سیاسی در فضای شبکه های اجتماعی بقدری زیاد بود که بسیاری از رسانه های بین‌المللی و سازمان‌های بین‌المللی آن را نشانه باز شدن فضا در ایران گرفتند و کم نبودند کسانی که نوشتند و گفتند که بسیاری از زندانیان سیاسی آزاد شدند و این از دستاوردهای دولت روحانی است.و کمتر رسانه ای به این موضوع اشاره کرد که ما در ایران ۱۰۰۰ زندانی سیاسی داریم و ۱۲ نفر بخش کوچکی از زندانیان سیاسی را دربرمی گیرد.از این دوازده نفر تعدادی در ماه‌های پایانی و حتی روزهای پایانی دوران محکومیت خود به سر می بردند.

دو- سال گذشته که هنوز محمود احمدی نژاد رییس جمهور بود به مناسبت عید فطر، هشتاد و هفت نفر از زندانیان سیاسی مورد عفو رهبری قرار گرفتند.از مجموع این افراد، ۶۰ تا ۷۰ نفرشان به طور کلی آزاد شدند و برخی مورد کاهش حکم قرار گرفتند.اسامی افراد عفو شده، با فاصله اندکی در وب سایت‌های مختلف از جمله سایت کلمه و جرس منتشر شد و همچنان نیز قابل دسترس است.آن موقع به درستی بسیاری از رسانه ها نوشتند که هنوز بسیاری از زندانیان سیاسی در زندان اند...و کسی آزادی هشتاد و چند زندانی سیاسی را(که اسامی شان هم مشخص بود)نشانه گشایش فضا نگرفت.

سه - مقایسه رویداد مربوط به آزادی زندانیان سیاسی در عید فطر سال ۹۱ با عید فطر سال ۹۲، نشان از کاهش شدید آزادی‌های امسال نسبت به عید فطر سال گذشته می‌دهد .علاوه براین امسال هیچ زندانی سیاسی در روز عید یا قبل از آن آزاد نشد، در حالی که در سال پیش و سال‌های پیش از آن، یکی -دو روز مانده به عید تعدادی از زندانیان سیاسی از زندان آزاد می شدند.امسال عفوهای مربوط به عید فطر با تاخیری نزدیک به دو ماه اعلام شد که ظاهراً عبارت از همان ۱۲ نفری است که در هفته پایانی شهریور امسال آزاد شدند.

حتی اگر هشتاد نفر هم آزاد شوند، نسبت به سال گذشته پیشرفت خاصی در این زمینه حاصل نشده است

چهار- به نظرم کمتر کسی مصاحبه محسنی اژه ای را دقیق مطالعه کرد.در این مورد از مردم عادی و حتی فعالان غیر روزنامه نگار انتظاری نمی‌رود.اما از روزنامه نگاران و رسانه‌ها این انتظار می رود که وقتی تیتر می زنند به گفته محسنی اژه ای ۸۰ زندانی سیاسی آزاد می شوند، دست کم مصاحبه را دقیق خوانده باشند.گرچه مصاحبه ابهام زیادی دارد اما تقریبا او هیچ کجا نگفته که هشتاد نفر آزاد می شوند. خلاصه گفته هایش چنین است :در روزهای اخیر ۸۰ نفر عفو شده اند، برخی حبس شان بخشیده شده، برخی اصلا مجازات حبس نداشته اند و جریمه نقدی شان بخشیده شده و برخی هم کاهش حکم گرفته‌اند.

بنابراین محسنی اژه ای هم نگفته بود که هشتاد نفر آزاد شده یا می شوند که گروهی از رسانه‌ها با آب و تاب فراوان خبر از آزادی هشتاد نفر دادند.اگر خبرنگاران با دقت این مصاحبه را خوانده بودند، به طور طبیعی باید به دنبال پاسخ این سوال می رفتند که چند نفر از این هشتاد نفر حبسشان بخشیده شده و به طور کامل آزاد شده‌اند؟از خبرنگاران حاضر در جلسه مطبوعاتی نیز انتظار می‌رفت که برای شفاف شدن موضوع از محسنی اژه ای سوال های دقیق‌تری بپرسند، از جمله اینکه چند نفر از این هشتاد نفر کاملاً آزاد شده یا می‌شوند؟ وقتی می‌گویید در روزهای اخیر مشمول عفو شده‌اند آیا این عفو در روزهای قبل اجرا شده یا قرار است در روزهای آینده اجرا شود؟و مهم تر از همه، پرسش در باره اسامی آزادشدگان بود.

نمی‌دانم آیا هیچ کدام از روزنامه نگارانی که با ذوق و شوق خبر آزادی ۸۰ نفر را دادند، در روزهای بعد از انتشار خبر شان، در جستجوی اسامی آزاد شده ها برآمده اند یا نه؟آیا شایسته نبود که از مراجع موثق قضایی در این خصوص سؤال و برای اطلاع مخاطبان منتشر می کردند.

پنج- برداشت من از مصاحبه محسنی اژه ای این است که به احتمال زیاد منظورش از لیست عفو هشتادنفره همان دوازده نفری بودند که هفته قبلش آزاد شده بودند و هیچ بعید نیست که بقیه همچنان که خود نیز گفته مشمول بخشش جریمه نقدی و یا کاهش حکم شده باشند.اما حتی تا این لحظه اسامی آن ۶۸ نفر دیگر نامشخص است.یعنی ما نمی دانیم که چه کسانی مورد بخشش جریمه نقدی و یا تقلیل حکم قرار گرفته اند و تا زمانی که این فهرست مشخص نشود، عفو هشتاد نفر می تواند مورد تردید قرار بگیرد.

شش -کسانی از مصاحبه دادستان کل کشور این نتیجه را گرفته‌اند که هشتاد نفر وعده داده شد در عید غدیر آزاد خواهند شد.محسنی اژه ای در هیچ کجای مصاحبه چنین چیزی را نگفته است.بلکه تنها در پاسخ به این سؤال که آیا برنامه‌ای مجدد برای آزادی زندانیان امنیتی دارید یا خیر، گفته است: بدون شک هم به صورت معیاری و هم به صورت غیر معیاری برنامه داریم و به مناسبت‌های مختلف در طول سال همچون عید قربان، عید غدیر و 22 بهمن، آزادی زندانیان را خواهیم داشت.

توجه کنیم که او در پاسخ به سؤالی در باره آزادی مجدد زندانیان این پاسخ را داده است.بنابراین عفو هشتاد نفر یک موضوع جداگانه بوده که باید تاکنون تحقق یافته باشد و ارتباطی به عید غدیر ندارد. او اکنون از برنامه های مجدد سخن گفته است .

در سالهای اخیر، معمولا به مناسبت های مختلف و اعیاد مذهبی تعدادی از زندانیان عادی و سیاسی مورد عفو قرار گرفته اند و اتفاق تازه ای نیست.

هفت- ای کاش روزنامه نگاران و رسانه‌ها با دقت بیشتری مسوولیت حرفه ای و اخلاقی خود را انجام بدهند. آیا کسانی که به راحتی نوشتند هشتاد زندانی سیاسی آزاد می‌شوند، می دانند چند خانواده را آن شب امیدوار و بعد ناامید و مأیوس کردند؟می‌دانند چند نفر از همسران زندانیان سیاسی و یا فرزندانشان آن شب تا صبح خیره بر در خانه های خود ماندند تا شاید عزیزانشان از راه برسند؟آیا می دانند با بزرگنمایی چنین اخباری این تصور را برای افکار عمومی به وجود آورده‌اند که بسیاری از زندانیان سیاسی آزاد شده‌اند و این می‌تواند حساسیت آن‌ها را نسبت به موضوع زندانیان سیاسی کم کند؟آیا می‌دانند که برخی از زندانیان سیاسی از انتشار اخبار غیرواقعی در این خصوص رنجیده‌اند؟

و از همه مهم تر آیا می دانند که حق ندارند صحت و دقت خبر را قربانی سرعت و یا ذوق زدگی خود کنند؟

نوشته شده در 8 مهر 1392 | بدون نظر



آیا آزادی برای این زندانیان نیز سرودی خواهد خواند:زندانیان سیاسی فراموش شده با یک تا دو دهه زندان

   

در یکی دو روز گذشته یازده زندانی سیاسی با استفاده از حق قانونی آزادی مشروط آزاد شده اند.آزادی شان شادی آور بود و بسیاری از ما را خوشحال کرد.بسیاری از آنها در روزها یا ماههای پایان محکومیت خود بودند.

کمی که از خوشحالی اولیه گذشت، انگار غمی بزرگ قلبم را چنگ زد، یادم افتاد برخی از زندانی های سیاسی در زندان های ایران ، بیشتر از یک دهه و حتی دو دهه در زندان اند، ای کاش آزادی گاهی برای آنها هم سرودی می خواند.

یادم آمد بهمن(احمدی امویی) سال گذشته بعد از آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی به مناسبت عید فطر در نامه ای برایم نوشت :

«مرخصی و بخشش و تقلیل حکم را به آن‌ها داده‌اند که حکم برخی‌شان دو روز، دوازده روز، دو ماه دیگر تمام می‌شد.برخی‌های دیگر هم حبس‌های یک سال و دو سال و سه سالشان نصف شده بود با در نیمه راه گذراندن حبسشان عفو شده بودند..آیا واقعاً هیچ کدام از زندانی‌های قدیمی اینجا بعد از این همه سال زندان، نمی‌توانستند مرخصی، کاهش حکم، و یا حتی عفو را انتظار داشته باشند ؟اما نه، انگار خدا هم آن‌ها را فراموش کرده است.اینجا در بند سیاسی زندان رجایی شهر کسانی هستند که سال‌ها هیچ ملاقاتی نداشته‌اند، آدم‌هایی محکوم به اعدام که بعد از پنج-شش سال حکمشان شکسته و به حبس ابد تبدیل شد، حالا در سالهای پانزده، دوازده، چهارده و بیست زندانشان به این امیدند که روزی حبس ابدشان آن قدرها هم ابد نباشد. زندانی‌هایی که جوانی و پیری زودرسشان پشت همین میله های زندان و در فراموشی گذرانده اند.»

و من یاد محمد نظری می افتم :محمد نظری، بیست و یکسال پیش چند ماهی به کردستان عراق رفته بود و با حزب دمکرات کردستان همکاری داشته، او هیچ گونه عملیات مسلحانه ای انجام نداده است.برادرش در جنگ ایران و عراق شهید شده است و متعلق به یک خانواده کرد و شیعه است.به گفته خودش بازجوها به او گفته بودند تو یک شیعه هستی و برادر یک شهید، بنابراین خیانت تو به ما مجازات سنگین تری خواهد داشت .

محمد نظری یک زندانی سیاسی است که بیش از بیست سال پایش را اززندان بیرون نگذاشته است.وی ابتدا به اعدام محکوم شده بود و سالها بعد حکمش به ابد تقلیل پیدا کرد.به نظر می رسد مجازاتش با جرم او هیچ گونه تناسبی ندارد.

عمر فقیه پور، یک زندانی دیگر سیاسی از کردستان ایران است.او محکوم به حبس ابد است و بیش از سیزده سال در زندان است.اتهام او هم ارتباط با حزب دمکرات کردستان بوده است.بهمن با تاسف زیاد همیشه در باره اش حرف می زند.سالهاست ملاقاتی ندارد .بهمن می گوید:تصویر ثابت او در بند این است:همیشه ساکت روبروی تلویزیون نشسته و در حالی فیلم و سریال نگاه می کند با قلابهایی که تند و تند حرکتشان می دهد، کیف و کمربند می بافد تا هزینه زندگی در زندان را تامین کند.

احمد تمویی نیز پانزده سال است که در زندان است، فعلا در زندان رجایی شهر، اوهم به خاطر حزب دمکرات زندانی و از زندانیان سیاسی کرد است .ابراهیم حسین پور هم هفده سال است که در زندان است.

عثمان مصطفی پور از زندانیان سیاسی کرد الان 23 سال است که در زندان است، فعلا در زندان ارومیه محبوس است، وقتی دستگیر شده فقط 22 سال داشته و به خاطرارتباط با حزب دمکرات ایران بازداشت و زندانی شده و هیچ گونه عملیات مسلحانه هم نداشته است.حتی تصورش هم برایم سخت است :23 سال در زندان است و کسی هم حرفی از او نمی زند.

سعید سنگر یک زندانی دیگر کرد است که سیزده ساله بدون یک روز مرخصی در زندان سنندج است.

خالد فریدونی هم مثل عمر فقیه پور از اعضای حزب دمکرات کردستان بوده و سیزده سال است در زندان است.الان در زندان رجایی شهر و محکوم به حبس ابد است.

حسین حمزه شجاع از دیگر زندانیان سیاسی کرد است که محکوم به حبس ابد است و از دوازده سال پیشدر زندان است.

یهمن می گوید :از خودم می‌پرسم اگر این حزب دمکرات هنوز هم وجود داشته باشد آیا می‌داند آدم‌هایی هستند که به اسم عضویت در آن حزب سال‌هاست که در زندان اند. گاهی با خودم می‌گویم شاید حتی سیستم قضایی ایران هم در فهرست زندانی‌های خود نامی از آن‌ها نداشته باشد.

و این زنان کرد نیز سالهاست که با حکم های سنگین در زندان:زینب جلالیان، قدریه قادری، امل شیخو، صفیه صادقی.

امکو قادری و رمضان سعیدی، ناصح یوسفی، محمد امین عبداللهی(زندان طبس)، قادر محمد زاده نیز هرکدام هشت سال است که در زندان اند.

احسان تپز(زندان زنجان)، محمود بداغ(زندان قزوین)، ارجان قریل (زندان قزوین)، عمر چاپراز نیز هفت سال است که در زندان اند.

بهمن می گوید :"این جور آدم‌ها بیش از هرکس دیگری نیاز به دیده شدن و توجه دارند، چیزی که هم قبل از زندان و هم در زندان از آن‌ها دریغ شده است. چندتایی شان را تو می‌شناسی، چون قبلاً از آن‌ها برایت گفته‌ام.شخصیت‌های قابل احترامی دارند، هر جور شده خودشان هزینه های زندگی‌شان را تامین می‌کنند، از طریق بافتن شال و روسری، عروسک و دیگر صنایع دستی و فروختن آن به دیگر زندانیان.

زانیار و لقمان مرادی که پسر عمو هستند چهار سال است که زیر حکم اعدام اند و به دستور قاضی صلواتی از ملاقات با خانواده های شان محروم اند.آن‌ها هم مدت‌هاست که با خانواده های خود ملاقات ندارند.بهمن بارها در به من گفته :بعضی وقت‌ها روزهای ملاقات خجالت می‌کشم مستقیم توی چشمهای شان نگاه کنم."

حبیب و علی افشاری نیز دو برادرند که در زندان ارومیه زیرحکم اعدام اند، بهروز ایلخانی، سیروان نژادی، ابراهیم عیسی پور، منصور آروند و رضا اسماعیلی نیز همینطور.

حاج کریم معروف عزیز که نزدیک به هشتاد سال سن دارد، بیش از شانزده سال است که در زندان به سر می برد.وی نیز در زندان رجایی شهر است.

کرمی خیرآبادی، نیز یکی از همین افرادی بود که شانزده سال زیر حکم اعدام قرار داشت، و به گفته هم بندانش یکشنبه‌ها و سه شنبه‌هایی که احتمال اجرای حکم اعدام می‌رفت، با هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌های زیادی که پشت سر گذاشته بود، دیگر اصلاً حسی برایش نمانده بود که وقتی بهمن از او پرسید:چه احساسی دارد که ممکن است یکی از این یکشنبه‌ها یا سه شنبه‌ها نامش را بخوانند، فقط یک لبخندی تلخ تحویلش داده و با لهجه غلیظ خوزستانی‌اش گفته بود:«خدا بزرگ است»

کرمی خیرآبادی چند ماه بعداز شانزده سال که پایش را از زندان بیرون نگذاشته بود، بالاخره اجازه یافت چندروزی به بیمارستان اعزام بشود و در همانجا جان سپرد...به همین سادگی شانزده سال زندان و بعد مرگی غریبانه در بیمارستان زندان.

ای کاش مسوولان قوه قضاییه پرونده های چنین زندانیانی را گاهی روی میز خود قرار بدهند و نگاهی به آن بیندازند.زندانی هایی که به نظر می رسد کاملا فراموش شده اند.

اطمینان دارم که تعداد زندانی های سیاسی فراموش شده در زندانهای سراسر ایران بیشتر از اینهاست.من اسامی بسیاری از آنها را نمی دانم .شاید تاکنون اطلاعاتی در باره شان منتشر نشده و یا حداقل به گوش من نخورده است.امیدوارم دیگرانی که می توانند این اسامی را تکمیل کنند.

نوشته شده در 30 شهریور 1392 | 4 نظر



چند نفر از ما اعدام های 67 را محکوم می کردیم

   

از دیشب(پس از حمله به ساکنان اشرف) تا به حال یک سوال یک لحطه هم ذهنم را رها نمی کند:اگر یکبار دیگه حادثه اعدام های سال شصت و هفت تکرار شود چند نفر، واقعا چندنفر از ما ممکن است سکوت نکنیم؟ چند نفر از ما با خودمان نمی گوییم که نکند اگر محکوم کنیم برایمان بد شود؟ نکند بعضی ها فکر کنند ما با عقاید و افکار آنها که اعدام شدند، موافقیم؟نکند؟نکند؟...

در این چند سال اخیر بارها و بارها هرکس کاندیدا شده یا نشده یقه اش را گرفته ایم که چرا در باره اعدام های سال شصت و هفت سکوت کردید ؟و جوری ژست گرفته ایم که انگار هرکدام از ما می توانستیم یک آیت الله منتظری باشیم.حالا این روزها آزمون خوبی است، ما هم سکوت می کنیم، ما هم سکوت می کردیم، دلیل مان هم خیلی شیک است:ما با آنها و عقایدشان مخالفیم، ما با رهبرشان مخالفیم، آنها زمانی اسلحه به دست داشتند و برخی هاشان ترور کرده اند...و...

به همین سادگی یادمان می رود که در دفاع از حق زندگی انسان ها این عقایدشان نیست که باید اندازه گیری شود و اگر توانستی از حق آزادی و حق زندگی مخالفانت دفاع کنی، یعنی مدافع آزادی هستی، اگر نه چه هنری است دفاع از همفکران و هم کیشان مان....دیکتاتورها هم اتفاقا از همفکران خود حمایت می کنند و مخالفان خود را به بند می کشند و می کشند نه موافقان خود را .

شرایط خیلی با اعدام های شصت و هفت فرقی نمی کند.اینها که دست بسته اعدام شدند، محاکمه شده اند؟آن هم محاکمه ای عادلانه؟اینها که کشته شده اند اسلحه داشتند؟ و در یک نبرد برابر کشته شده اند؟این افراد اگر با عقاید و عملکردشان مخالف هستیم بالاخره پناهنده ی تحت نظر سازمان ملل بوده اند یا نه؟

من چراغی به دست می گیرم و همچنان دنبال آیت الله منتظری عزیز می گردم و خوب می دانم که یافت می نشود...من یادم می ماند هروقت هرکس گفت چرا آن آقا یا خانم در برابر اعدام های دهه شصت سکوت کرد؟ از او بپرسم مطمئنی اگر خودت بودی، سکوت نمی کردی؟مطمئنی تو هم در دهه شصت نمی گفتی که من با رهبر و عقاید آنها مخالفم، پس حق شان بود اعدام شوند؟ مطمئنی نمی گفتی برخی از همراهان آنها دست به ترور زده اند و حالا حقشان است بدون محاکمه عادلانه کشته شوند؟و شاید تو هم یادت می رفت که دقیقه ای تامل کنی که راستی وقتی با اعدام یک قاتل مخالفت می کنی معنایش این نیست که با قتل موافقی....

و من همچنان به دنبال آیت الله منتظری می گردم و هر روز بیشتر می فهمم دلیل این همه حرمت ایشان چیست.دلیل این همه احترام از سوی افراد و گروهها و اشخاص با افکار مختلف از چپ تا راست به ایشان از کجا ناشی می شود.

حاشیه :این روزها هرکس از این فاجعه ابراز تاسف می کند فوری باید بگوید این اظهار تاسف به معنای دفاع از عقاید و عملکرد آنها نیست.با اینکه موضوع خیلی بدیهی است اما ظاهرا چاره ای نیست که من هم این را یاد آوری کنم که بله!این به معنای دفاع از عملکرد آنها در گذشته و حال نیست.

مهدی عربشاهی عزیز یادداشت کوتاهی در این باره در فیس بوکش نوشته که در ادامه نقلش می کنم:

"حکایت نسلی که سوخت...

داستان زندگی آنها را که می بینی شباهت عجیبی به یکدیگر دارد. بسیاری از آنها در سالهای 40 تا 45 متولد شده اند. نوجوان بوده اند که انقلاب شده و شور عدالت و آزادی آنها را با خود برده است. روزهای پرتب و تابی گذشته تا به سال سیاه 60 رسیده اند. سالی که بسیاری از آنها در تظاهراتی بازداشت شده اند و چند صباحی را در زندان گذرانده اند. فقط بیست و چندسال داشته اند که از زندان آزاد شده و با خیال مبارزه راهی اشرف شده اند. جایی که زمان برای آنها یخ زده است تا روزی که در 50 سالگی دست بسته و بدون اسلحه با شلیک گلوله ای بر سر به خط پایان برسند. از نوجوان 15 ساله ای که عاشق صدای سخنرانی فلان رهبر سازمان شد تا مرد 50 ساله ای که در خون غلتید فاصله یک عمر بود. عمری که رفت و نسلی که سوخت...

آنها اشتباه زیاد کرده اند. خودشان کمتر و رهبرانشان بیشتر. اما سالهاست که به جبر زمانه اسلحه ای در دست ندارند. کشتار کسانی که در پناه سازمان ملل بودند جنایتی است که باید بی تردید آن را مجکوم نمود. اما تلخ تر از آن بیانیه ی (...) است که سپاه صادر کرده: ابراز شادمانی از کشته شدن 70 انسان دست بسته و بدون اسلحه! در بیست و پنجمین سالگرد اعدام های 67 و خاورانی که هنوز از آن خون می چکد...

پی نوشت: طنز ماجرا آن جاست که هرکس تا از این فاجعه ابراز تاسف می کند باید بلافاصله یادآوری کند که میان دفاع از حقوق انسان ها و همراهی با باور و راه و منش آنها فاصله زیاد است. می توانی با اعتقادات و باورهای گروهی بیشترین فاصله را داشته باشی اما از حقوق آنها دفاع کنی."

نوشته شده در 11 شهریور 1392 | 23 نظر



این زندانی سیاسی بیست سال در زندان است

   

محمد نظری، زندانی سیاسی رجایی شهر، چند روزی است که در اعتراض به وضعیت خود لبهای خود را دوخته و دست به اعتصاب غذا زده است.

دیروز دیدم در سایت بالاترین برایش موضوع داغ زده اند، به یکی از دوستان گفتم که کاش برخی از خانواده های زندانیان رجایی شهر یادشان باشد در ملاقات از طریق زندانی های خود به او برسانند که در بالاترین برای اعتصابش موضوع داغ زده اند.

دوستم نگاهی به من کرد و گفت :البته محمد نظری نمی داند بالاترین و موضوع داغ چیست.

و مکثی کرد و اضافه کرد :حتی تصور درستی از اینترنت و موبایل هم ندارد.او بیست سال است که در زندان است.

یادم می آید که بهمن درنامه اش از رجایی شهر نوشته بود :

«محمد نظری، بیست و دو ساله بود که بازداشت شد و حالا در سال بیستم زندانش است اما انگار که شصت ساله است. »

به گفته ی منابع مطلع:محمد نظری، بیست سال پیش چند ماهی به کردستان عراق رفته بود و با حزب دمکرات کردستان همکاری داشته، او هیچ گونه عملیات مسلحانه ای انجام نداده است.برادرش در جنگ ایران و عراق شهید شده است و متعلق به یک خانواده کرد و شیعه است.به گفته خودش بازجوها به او گفته بودند تو یک شیعه هستی و برادر شهید، بنابراین خیانت تو به ما مجازات سنگین تری خواهد داشت .

محمد نظری یک زندانی سیاسی است که بیش از بیست سال پایش را اززندان بیرون نگذاشته است.وی ابتدا به اعدام محکوم شده بود و سالها بعد حکمش به ابد تقلیل پیدا کرد.به نظر می رسد مجازاتش با جرم او هیچ گونه تناسبی ندارد.

ای کاش مسوولان قوه قضاییه پرونده های چنین زندانیانی را گاهی روی میز خود قرار بدهند و نگاهی به آن بیندازند.زندانی هایی که به نظر می رسد کاملا فراموش شده اند. بهمن پس از آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی به مناسبت عیدفطر، در نامه ای نوشته بود :

«مرخصی و بخشش و تقلیل حکم را به آن‌ها داده‌اند که حکم برخی‌شان دو روز، دوازده روز،دو ماه دیگر تمام می‌شد.برخی‌های دیگر هم حبس‌های یک سال و دو سال و سه سالشان نصف شده بود با در نیمه راه گذراندن حبسشان عفو شده بودند.تازه چند تایی از آن‌ها هم جرمشان واقعا جاسوسی و خیانت علیه کشور بود.آیا واقعاً هیچ کدام از زندانی‌های قدیمی اینجا بعد از این همه سال زندان، نمی‌توانستند مرخصی، کاهش حکم، و یا حتی عفو را انتظار داشته باشند ؟»

نوشته شده در 11 شهریور 1391 | بدون نظر



نامه بهمن در باره زندانیان سیاسی فراموش شده

   

بهمن از زندان رجایی شهر به مناسبت تولدم نامه ای نوشته و در آن سعی کرده به سوالاتی که مدام از او در باره شرایط زندگی در این زندان پرسیده ام، پاسخ دهد

نامه زیبایی است اما پر از درد و رنج.در تک تک واژه ها و سطرهایش می توان رنج را دید، رنج زندانیانی سیاسی را که اغلب فراموش شده اند، رنج زندانیانی سیاسی ای که سالهاست از ملاقات با خانواده محروم هستند، از زندانیانی که سالهاست هر یکشنبه و سه شنبه منتظرند نام شان را برای اعدام بخوانند.

آنجا که از هواخوری و فوتبال بازی کردن زندانیان سیاسی می گوید، خیلی درد آور است و نتوانستم جلو شکسته شدن بغض ام را بگیرم.

بهمن نوشته :«ورود وسایل ورزشی معمولاً اینجا ممنوع است و در موارد خاص و به سختی اجازه ورود داده می‌شود.ورود کفش ورزشی کاملاً غیرقانونی است.بچه‌ها در حالی که دمپایی‌های شان را با کش و نخ به پاهایشان بسته‌اند به توپ پلاستیکی ضربه می‌زنند، برخی هم کفش پوشیده اند، کفش هایی که احتمالا چند سال پیش موقع بازداشت به پا داشته اند و چون ورود هر نوع کفشی به زندان ممنوع است، حالا دیگر کف آن کفش های قدیمی در آمده و بچه ها اغلب با مقوا و موکت برای کفش های خود یک جور کف درست کرده اند.با هر ضربه که به توپ می زنند، بخشی از کفششان که با موکت و مقوایی که به هم چسبیده شده، کنده می‌شود و با توپ می‌رود.با این همه بچه‌ها از روزی دو ساعت هواخوری روزانه لذت می‌برند.»

بهمن از عفوها و آزادی های اخیر هم نوشته :«محمد نظری، بیست و دو ساله بود که بازداشت شد و حالا در سال بیستم زندانش است اما انگار که شصت ساله است. عمر و ابراهیم و خالد از اعضای حزب دمکرات کردستان حالا وارد ماه‌های ابتدایی سال چهاردهم زندانشان شده‌اند، سال‌ها از آخرین ملاقاتشان با خانواده می‌گذرد.از خودم می‌پرسم اگر این حزب دمکرات هنوز هم وجود داشته باشد آیا می‌داند آدم‌هایی هستند که به اسم عضویت در آن حزب سال‌هاست که در زندان اند. گاهی با خودم می‌گویم شاید حتی سیستم قضایی ایران هم در فهرست زندانی‌های خود نامی از آن‌ها نداشته باشد.

چند روز پیش که خبر عفو و کاهش محکومیت تعدادی از زندانیان سیاسی و امنیتی را که روزنامه‌ها با آب و تاب فراوان نوشته بودند، خواندم، نخستین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چه خوب بود نام یکی از این زندانی ها نیز در میان آن‌ها باشد.اما نه، انگار خدا هم آن‌ها را فراموش کرده است.»

متن کامل نامه بهمن را در لینک زیر بخوانید:

نامه بهمن احمدی امویی: نمایی نزدیک از زندگی ۵۴ زندانی سیاسی

نوشته شده در 1 شهریور 1391 | 1 نظر



هنوز تعداد زیادی از زندانیان سیاسی آزاد نشده اند

   

دیشب تعدادی از زندانیان سیاسی آزادشدند.من از آزادی این عزیزان خیلی خوشحالم اما آن را نشانه ای برای باز شدن فضا از سوی حاکمیت نمی دانم.

برخی از زندانیان آزاد شده، بیشتر دوران حبس خود را گذرانده بودند و در حالی که چند ماه یا چند روز از پایان دوران محکومیت شان بافی مانده بود، آزاد شده اند.علی ملیحی و ایوب قنبرپوریان از جمله ین افراد هستند.علی ملیحی نزدیک به سه سال در زندان بوده و چند ماه دیگر دوران محکومیت او به پایان می رسید و باید آزاد می شد.ایوب قنبرپوریان یکی از شهروندان بازداشت شده در حوادث پس از انتخابات نیز که دیشب آزاد شد، سه سال در زندان بوده و باید ده روز دیگر یعنی پس از پایان محکومیتش آزاد می شد.دکتر قاسم شعله سعدی نیز در حالی آزاد شده که دوران محکومیت خود را سپری کرده بود.این ها فقط نمونه ای بر این ماجرا هستند.

از این گذشته، از دو ماه پیش برخی از محکومان دادگاههای انقلاب برای اجرای حکم به زندان فرا خوانده شدند، بسیاری از این افراد به حبس های کوتاه مدت محکوم شده بود.ظاهرا فقط به این دلیل در دو ماه گذشته کسانی به زندان احضار شده بودند که به مناسبت عید فطر آزاد شوند.گفته می شود که بخشی از آزاد شده ها را این زندانیان تازه تشکیل می دهند.

با این همه، آزادی نزدیک به نود نفر چه با احکام حبس کوتاه مدت و یا بلند مدت به خودی خود شادی آور بود.هرچند هنوز تعداد زیادی از زندانی های شناخته شده در زندان هستند و بسیاری از آنها ماههاست که حتی از حق مرخصی محروم هستند:بهمن(احمدی امویی)، کیوان صمیمی، عماد بهاور، محمد داوری، مجید توکلی، سعید متین پور، مسعود باستانی، سیامک قادری، ضیا نبوی، مجید دری، مصطفی تاج زاده و نسرین ستوده و عبدالله مومنی از جمله این افراد هستند.

آزادی این زندانیان مبارک و بیش باد، اما فراموش نکنیم که هنوز تعداد زیادی از زندانیان سیاسی در تهران و اهواز، بهبهان و گوهردشت کرج و ... آزادنشده اند.

نوشته شده در 26 مرداد 1391 | 1 نظر



غم و باز هم ناکارآمدی در امداد رسانی سریع به زلزله زدگان

   

زلزله در آذربایجان شرقی، قلب آدم را می فشارد...غم و غم....و باز کوتاهی و ناکارآمدی مسوولان در امدادرسانی سریع به زلزله زدگان ...و انسان هایی که زیر آن آوارها آخرین تلاش شان را برای زنده ماندن می کنند و ثانیه ها را برای دریافت کمک می شمارند.کمکی برای زنده ماندن.

یاد زلزله بم می افتم که سریع به عنوان خبرنگار روزنامه یاس نو خودم را به آنجا رساندم، چقدر همه چیز تلخ بود و تلخ

حالا شرایط خیلی فرق کرده و متاسفانه نمی توانم خودم را برای تهیه گزارش به آنجا برسانم

دوباره تصاویر زلزله بم از مقابل چشمانم رژه می رود، تصاویری که تبدیل به گزارش شد

من هنوزهم بعداز اين همه روز از خودم مي پرسم:بر زنده مانده هاي زير اوارها چه گذشت؟ چند ساعت و چند روز آن زيرآوارمانده ها تلاش کردند از ميان گلوي بي رمقشان آخرين فريادها را بيرون بدهند ،با اين اميد که شايد کسي دستشان را بگيرد و از زير خاک بيرون بکشد...اما صد افسوس که کسي حتي صدايشان راهم نشنيدچه برسد به اينکه دست یاري به سوي شان دراز کند.

و هنوز همچنان صداي" زهرا" ،زن ايراني که با هزار زحمت خودش را از هلند به بم رسانده بود ،توي مغزم مي پيچد: "وقتي به بم رسيديم حتي کسي نبود که به ما بگويد چکار کنيم..امدادگران خارجي با آن همه توان و امکان هاج و واج مانده بودند که چه کنند..نه نقشه اي از شهر داشتند و نه حتي يک راهنما و مترجم...توان بسياري از انها هدر رفت ،تواني که شايد مي توانست نجات بخش ان زير خاک مانده ها باشد. شايد مي توانستيم خيلي ها را نجات بدهيم...خون خيلي از زير خاک مانده ها بر گردن کساني است که مي توانستند کاري بکنند اما از روي بي برنامگي و بي تدبيري هيچ نکردند."

لینک گزارشم از بم که حدس می زنم سطح ناکارآمدی ها در کمک به قربانیان تفاوت چندانی با آن موقع نکرده

بر "زيرآوارمانده "ها چه گذشت؟

نوشته شده در 21 مرداد 1391 | بدون نظر



از مادرم در باره بهمن، برای مقامات قوه قضاییه

   

بهمن همچنان در سلول انفرادی است و مادرم می‌گوید:هوا خیلی گرم است، چطور می‌تواند آن سلول تنگ و کوچک را در زیرزمین زندان رجایی شهر تاب بیاورد؟در سلولی که نه دستگاه تهویه دارد و نه دستگاه خنک کننده.

مادرم می‌گوید:برای مسوولان دادسرای امنیت اوین نامه بنویس و برای آن‌ها توضیح بده که بهمن فقط یک روزنامه نگار است و جایش در چنین سلول‌هایی نیست، سلولی که شاید بهمن نتواند به درستی دست و پایش را در آن دراز کند.مادرم می‌گوید:برای شان بنویس آنجا نه جای بهمن است و نه جای هیچ زندانی دیگری.حتی زندانیانی که قتل کرده‌اند.

مادرم انگار کم کم دارد برای خودش یک پا فعال حقوق بشر می‌شود که می‌گوید:حالا هرکس هر جرمی کرده، آدم که هست، دزد باشد یا قاتل، خب باید مجازات بشود اما زجرکش که نباید بشود.

مهمانان این روزها بیشتر می‌آیند و می‌روند، برای دلجویی و اظهار همبستگی و همدلی.برخی‌ قبلاً در زندان رجایی شهر بوده‌اند، در همین انفرادی‌هایی که حالا بهمن هست.می‌گویند وضع سرویس بهداشتی آنجا خیلی بد است و از همه بدتر هر زندانی فقط روزی یک‌بار حق استفاده از آن را دارد که حمام را نیز شامل نمی‌شود و هر یک هفته یا ده روز یکبار اجازه می‌دهند.

مادرم دوباره می‌گوید:الهی بمیرم برای بهمن، توی این گرما چه می‌کشد و بعد دوباره می‌گوید حالا بهمن نه!حتی همان زندانیان مجرم عادی.

مادرم ده روز است که به من می‌گوید:دخترم!شاید دادستان خبر ندارد بهمن را کجا توی انفرادی انداخته‌اند، تو که روزنامه نگاری و بلدی برایشان بنویس و همه چیز را توضیح بده.بنویس که انفرادی‌های آنجا مال محکومان به اعدام است که چند روز آخر عمرشان را آنجا بمانند.

مادرم لبش را می‌گزد و می‌گوید:الهی بمیرم، محکوم به اعدام هم نباید در چنین جایی باشد، باید چند روز آخر عمرش را کمی به او راحت بگیرند.همه جای دنیا همین است دخترم.مگر آن فیلم سینمایی را ندیدی که کسی را که می‌خواستند اعدام کنند در چند روز آخر حتی غذاهای بهتری به او می‌دادند و خواسته‌هایش را برآورده می‌کردند. مادرم تند و تند حرف می‌زند و می‌گوید:دخترم!شاید مقامات اوین که او را فرستاده‌اند انفرادی، خبر نداشته باشند از وضع آنجا.مادرم وقتی می‌بیند من چیزی نمی‌نویسم خودش راه می‌افتد می‌رود جلوی زندان اوین، با آن درد شدید پاهایش ساعت‌ها جلو اوین می‌ایستد و می‌گوید می‌خواهد رییس دادسرای اوین را ببیند، می‌خواهد قاضی‌ای را ببیند که برای بهمن حکم انفرادی نوشته است.می‌گوید خودم می‌خواهم به آن‌ها بگویم بهمن فقط یک روزنامه نگار است، وقتی برایش حکم تبعید و انفرادی می‌نوشتی خدا را هم در نظر گرفتی؟ من و مادر هشتاد و چهار ساله‌اش را هم در نظر گرفتی؟

به مادرم می‌گویم: بس است!اینقدر خودت را اذیت نکن! آن‌ها تو را حتی به داخل دادسرای امنیت راه نمی‌دهند چه برسد به اینکه بنشینند و به حرف‌هایت گوش بدهند.مادرم اما گوشش بدهکار نیست. می‌گوید:دخترم، آن‌ها هم مادری مثل من دارند، این قدر بدبین نباش ، بیچاره قاضی و مسوول دادسرا شاید اصلاً خبر ندارد.ما باید با آن‌ها حرف بزنیم.ما باید با آن‌ها گفت و گو کنیم.

مادرم چند روز پی در پی به مقابل زندان اوین می‌رود، کسی جوابش را نمی‌دهد.بعد به دادستانی تهران می‌رود، به قول خودش می‌خواهد آقای دادستان را ببیند تا شرایط بهمن را برایش توضیح بدهد.که بگوید او یک زندانی سیاسی است، که فقط یک روزنامه نگار است و خیلی انسان خوب و بی آزاری است.

می‌گویم:مادر!آقای دادستان فرصت ندارد شما را ببیند.شما بیمار هستید، چرا خودتان را این قدر عذاب می‌دهید؟بنشینید توی خانه و استراحت کنید شاید درد پاها و دست‌هایتان اندکی بهتر شود..

مادرم می‌گوید:نه!من این دست و پا را می‌خواهم چکار، وقتی بهمن این قدر شرایطش بد است.من باید با دادستان حرف بزنم و بگویم:بهمن فقط یک روزنامه نگار است که سه سال است به خاطر چند تا مقاله در زندان است .باید به او بگویم حق یک روزنامه نگار زندان نیست، حقش این انفرادی‌های زیرزمین رجایی شهر نیست.می خواهم بپرسم چند روز دیگر می خواهند در انفرادی نگهش دارند؟چند روز دیگر قرار است که بدون ملاقات باشد؟ مادرم به حرفم گوش نمی‌دهد، بارها به دادستانی تهران مراجعه می‌کند، ساعت‌ها آنجا می‌ایستد اما فقط و فقط پشت درهای بسته می‌ماند.

مادرم دوباره به من متوسل می‌شود، توی وبلاگت برای مقامات قوه قضاییه بنویس هوا آنقدر گرم است که ممکن است بهمن در آن سلول کوچک نفسش بند بیاید،بنویس آن سلول‌ها آنقدر غیر بهداشتی است که شاید به سختی بیمار بشود. و من نمی‌دانم چگونه برای مادرم توضیح بدهم که دلش بیشتر نشکند، چطور برایش بگویم:مادر، آن‌ها همه چیز را در باره انفرادی‌های خودشان می‌دانند.

مادر!چگونه برایت توضیح بدهم قرار است بهمن تنبیه بشود، چون سه سال در زندان بوده و هنوز همان است که بوده و زندانبان‌هایش این را دوست ندارند.آن‌ها به گفته خودشان می‌خواهند فکر بهمن را تغییر بدهند، بهمن را تنبیه کنند و بهمن را عبرت کنند.

مادرم می‌گوید:برای آن‌ها بنویس بترسند از نفرین مادران دل‌سوخته ای مثل من و مادر بهمن، می‌گوید:بنویس دعا و نفرین دل‌های شکسته بالاخره دامنشان را می‌گیرد.

چطور برای مادرم بگویم که آن‌ها بعید است به این چیزها فکر کنند.

نوشته شده در 16 تیر 1391 | 6 نظر



 
نامه رهنورد به سارا و لیلا توسلی
نسبت جنبش زنان ایران با جنبش سبز
پیام زهرا رهنورد برای تولد فاطمه شمس
دلنوشته مهساامرآبادی برای بهمن احمدی امویی
گفت و گو با دکتر زهرا رهنورد -بخش پایانی
گفت و گو با دکتر زهرا رهنورد-بخش نخست

محمد داوری، يك ملاقات حضوری همه آرزوي مادرش
پتیشن برای ازادی بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار زندانی
350 محبس ما بود،سروده یک زندانی سیاسی اوین،

شعر 350 محبس ما بود ،سروده یکی از زندانیان بند 350 است که در داخل زندان گفته،هر چند از گفتن این شعر چند ماهی می گذرد و دیگر برخی از زندانی هایی که نامشان در این شعر آمده ،در این بند نیستند ،یا آزاد شده اند یا به زندان رجایی شهر یا دیگر زندان های کشور تبعید شده اند ، یا حکم اعدام برخی از آنها شکسته شده و یا حکم برخی دیگرمانند فرهاد وکیلی فعال سیاسی کرد هم اجرا شده است، اما با این همه این شعر تا حدودی حال و هوای این بند سیاسی زندان اوین را نشان می دهد .


خانواده ام را آزاد کنید
پناه فرهاد بهمن: بهمن احمدی امویی، نه یک برادر نمادین
دلنوشته ترانه بنی یعقوب :برای بهمن و یکسال ایستادگی سبزش

خاطرات زندان-بخش نخست

خاطرات مسعود لواسانی از بهمن احمدی امویی

بهمن از روزهای بازجویی گفت، از برخورد بازجوها. از همه جالب تر آن بخشی بود که یک بازجو بهش پیشنهاد کرده بود به شرطی که دیگر روزنامه نگاری نکند، آزادش کند. بازجو به بهمن گفته بود: برو سوپر مارکت باز کن ! من خودم رفتم و پرسیده ام در خیابان سهروردی اگر بخواهی یک سوپر بزنی سرمایه زیادی نمی خواهد… شاید با 50 میلیون بشود یکی بازکرد. تو الان در آمدت از روزنامه نگاری چه قدر است؟ بهمن به بازجو اش گفته بود که درآمد روزنامه نگاری زیاد نیست و ماهی 500 یا 600 تومن بیشتر از روزنامه سرمایه نمی گیرد.








بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.